این هفتمون با کلاس نوزادان شروع شد .استادمون جدیدا خیلیییییی گیج میززنه که مثلا گفت جایگاه امپول واتر بین مری و معده
من یه نگاهی به بچه ها کردم دیدم همه اروم نشستن دارن چرت میززنن.برگشتم سمت استاد
گفتم ببخشید مگه امپول واتر تو دواززدهه نیس/؟استادمونم شک کرد بعدش من مووندم چی بگم برگشتم سمت بچه ها که حرفمو تایید کنن
دیدم همه دارن چشم و ابرو میان که هیچی نگو و اینا خلاصه ما نیزز سکوت کردیم
کلاس سمیولوژی هم به قول استاد دکتر بازیه ![]()
امروز هم امتحان بارداری داشتیم از سقط و مول و ای پی
چقد این ویلیامز کتاب سنگینیه هرچقد میخونیمش باززم کمه استادمونم فقط میگه کتابببببب جززوه بی جزوه
دوستان عزیزی که پززشکی میخونن میتونن راهنماییم کنن چطوری بخونم کتابو؟![]()
خیلی امتحان بارداریمون سخت بود همش کیسی بود سوالا ولی در کل بد نبود
هفته دیگه هم امتحان کلیه و اب والکترولیت داریم که یه جورایی ترمه![]()
دوستان واسم دعا کنید
راستی خبرناراحت کننده ی جدید اینه که یه هفته ای میشه تب کریمه ی کنگو تو مشهد چند مورد مشاهده شده و ۱اینترن و ۳تا پرستار تو بیمارستان امام رضا فوت کردن
روحشون شاد
پ.ن.دلم واسه نیکوی عزیززم که مثل خواهر نداشتمه تنگ شده
انقد گرفتارم که ۳هفته ست ندیدمش.ما اگه روزی یه بار همو نمیدیدیم روززمون شب نمیشد.ای خدا پس کی این درسا تموم میشن
تو این پستم میخوام یکم از حوادثی که بر ما گذشتو واستون تعریف کنم.قدیمی ترینشون اینه که این ترم هم مثه ترم های قبل معدل الف شدم و شاگرد اول و در جشنی که به مناسبت زروزز ماما دانشگاه ترتیب داده بود و خجالتمون داد اززم تقدیر کردن
خب دیگه خود شیرینی بسه بریم سراغ حوادث اصلی![]()
کلاس سمیولوژی این هفته خیلییییییی خوش گذشت.دق کردن و یادمون داد کلی هم تیکه انداخت که چرا با ناز میززنید و مامانم اینا.ازز اخرم با خنده گفت اگه عملیشم با من باشه سیاه و کبودتون میکنم
یکسره هم گیر داده بود به رنگ مو که باعث سرطان سینه میشه چرا استفاده میکنید.تیر اخرشم زد گفت اگه شما خانم ها دچار سیانوزز بشید به سلامتی به دیار باقی میشتابید چون ناخن هاتون که لاک داره لباتونم رژ پس مشخص نمیشه![]()
کلاس بارداری هم کلاس خیاطی بود این هفته.یه مولاژ اورد که برش اپی(برشی که در زایمان طبیعی میززنن)داشت میخواست بخیه ززدنشو یادمون بده کلی خندیدیم.مخصوصا گره اولی که میزد خیلی باحال بود متوجه نمیشدیم چکار میکنه![]()
کلاس دارو هم خیلی خوش گذشت.استاد داشت در مورد داروهای مخدر صحبت میکرد بچه ها سوالایی که تو ذهنشون بود میپرسیدن .یکی ازز بچه ها پرسید استاد درسته میگن حشیش ازز شاه دونه درس میشه یکی دیگه در تکمیل حرف استاد که علت قرمزی مخاط و در افراد معتاد میگفت نطق فرمودن و گفتن خب چه کاریه انتی هیستامین بخوره.یکی دیگه هم گفت استاد مکانیسم عمل الکل هم همینه؟قیافه استاد اینطوری شد
بعد کلی خندید گفت شما چه خطری شدین
استاد:خانوم ها تا سن ۵۰سالگی کمتر از اقایون به بیماری های قلبی دچار میشن به علت هورمونهای استروژن و پروژسترون
یکی ازز دانشجوها:استاد نمیشه به اقایونم این هورمونو تزریق کنن؟اصلا اگه تزریق کنن چی میشه؟![]()
استاد:
همینمون مونده که از این هورمونا به ما بزنین.شما ماماها چه پیشنهادایی میدین.![]()
بعدشم کلی دستمون انداخت ولی به این نتیجه رسید که حداقل راجع به مطالب درسی هم فکر میکنیم![]()
کلاس بارداری:
یکی از دانشجوها:استاد ما میتونیم بچه خودمونم دنیا بیاریم؟
استاد:
چند لحظه بعد:![]()
کلا استاد با این سوال خیلی حال کرد گفت بهش فکرم نکرده بودم تا حالا.چه سوالای جالبی میپرسین شما
درمانگاه:
من:خانم تو فامیل همسرتون کسی مشکل ژنتیکی نداشته؟
خانم باردار بعد از چند دقیقه تامل:راستش بچه خواهر شوهرم فکر کنم مشکل داره البته میگن مشکل نداره ولی من فکر میکنم داره![]()
من:دیگه موردی ندارین؟
خانم باردار:راستش بچه اون خواهر شوهر دیگه هم فکر کنم مشکل داره
من:
کلا فکر کنم با خانواده شوهرت مشکل داری
من به یه بیمار:خانم چند سالتونه؟
بیمار:۲۵شایدم۳۰![]()
من:بهتون میخوره حداقل ۴۰سالی داشته باشین.چندتا بچه دارین؟
بیمار:۳تا![]()
من:
تاززه اینجا بود فهمیدم دستم گرفته بیماره![]()
در دام مانده باشد، صیّاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
(حزین لاهیجی اصفهانی)
به گزارش سلامت نیوز، کایری خوب وزن میگرفت و شرایطش پایدار بود، ولی بریل، فقط ۹۰۰ گرم وزن داشت، در تنفس مشکل داشت و دچار مشکل قلبی هم بود و انتظار نمیرفت، زنده بماند.
پرستارش هر کاری از دستش برمیآمد برای بریل انجام داد، اما شرایطش فرقی نکرد. تا اینکه برخلاف قوانین بیمارستان، او آن دو را در یک انکوباتور قرار داد.

او دو نوزاد را قدری تنها گذاشت و رفت که بخوابد، در بازگشت او این صحنه زیبا را دید و سایر پرستاران و پزشکان را صدا زد تا آنها هم این صحنه را ببینند.کایری، دستش کوچکش را دور خواهرش گذاشته بود، انگار که میخواست او در آغوش بگیرد و از او محافظت کند.
میخواهد تصادفی باشد یا نه، از زمانی که این دو در کنار هم قرار گرفتند، وضعیت تنفس بریل بهتر شد و شرایط قلبیاش پایدار شد.
گردآوری : پرتال ماگازین
استاد در جواب گفت: "بله حتما، در غير اينصورت نمی توانستم يك استاد باشم."
دانشجو در ادامه نوشت: "بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم. اگر جواب صحيح داديد، من نمره ام را قبول می كنم. در غير اينصورت، از شما می خواهم به من نمره ی قبولی بدهيد."
... استاد قبول كرد و دانشجو...... پرسيد: "آن چيست كه قانونی است ولی منطقی نيست، منطقی است ولی قانونی نيست، و نه قانونی است و نه منطقی؟"
استاد پس از تامل طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره ی قبولی درس را به دانشجو بدهد.
بعد از مدتی، استاد با شاگردش تلفنی تماس گرفت و جواب سوال را پرسيد و شاگرد بلافاصله جواب داد: "استاد شما 63 سال داريد و با يك خانم 30 ساله ازدواج كرده ايد كه البته قانونی است ولی منطقی نيست. همسر شما يك معشوق 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نيست؛ و اين حقيقت كه شما به معشوق همسرتان نمره ی قبولی داديد در صورتی كه بايد آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی." !
حس نوشت:بعضی وقتها انقد از خودم کفری میشم که دوست دارم خودمو خفه کنم اخه چرا واسم عبرت نمیشه به دوستان محبت میکنم و هر کاری اززم بر میاد واسشون انجام میدم بعد دقیقا نتیجه عکس میده .مثل اینه که ۱۰تا انگشتتو عسل کنی بکنی تو دهنشون ولی اونا گاز بگیرن .یا فکر میکنن وظیفه بوده یا جواب خوبیمو با بدی میدن.اخه چراااااااااااااااااااااااااااا؟اخه چرا وقتی بدیشونو میبینم خودمو گول میزنم پیش خودم فکر میکنم منظوری نداشتن .اخه چرا انقد دیر خودمو قانع میکنم که نامردن فقط به فکر خودشونن .اخه چرا من انقد راحت به دوستام اعتماد میکنم حرف دلمو راحت میزنم بعد دقیقا از حرفی که زدم به ضرر خودم استفاده میکنن و دلمو میشکنن .
خیلی دوست داشتم خدا منو یه ادم سنگ دل خلق میکرد.بارها خواستم منم مثل خودشون باهاشون برخورد کنم ولی نمیتونم .دلم الان حرم میخواد .چقد خوبی ادم تو زندگیش دلخوشی داشته باشه
.من دوستان دوران دبیرستانمو میخوام.بچه های بامرام و قدر شناسی بودن.امیدوارم هر جا هستند خوشبخت بشن.خدایا یعنی میشه اخلاقم عوض شه؟دیگه خسته شددددددددددددددددم
حس نوشت ۲:کاش نبودم
بعد نوشت:دوست داشتم یه کلبه ی چوبی داشتم وسط جنگل .تنها ززندگی میکردم و دغدغه ی زندگی بین ادمارو نداشتم.فقط من بودم و جنگل و خدایی که در این نزدیکیست.زندگی تو طبیعت و دوست دارم چون حداقل زبون نداره که با هر کلامش اتیش به جون ادم بزنه و صدمه ای هم به کسی نمیرسون.
از ادما خسته ام.از زخم زبونشون از افکارشون از استدلال های پوچ وبی معنیشون احساس میکنم دارم بینشون نابود میشم وقتی حتی نمیتونن اینو درک کنن که به خاطر خودشون واسشون کاری انجام میدی و واسه احساست ارزشی قائل نیستن دیگه زندگی کردن بین این دوستان سخت تر از مرگه
پ.ن.دوستان عزیزز من هنوززم همون مامای مهربون پر انرژی هستم.اینا فقط حس من تو این لحظه بود که به قلم درش اوردم و مسائلی بوده که همیشه تو زندگیم اتفاق افتاده ولی من قوی تر از اونیم که این مسائل منو به زانو در بیاره.
داشتم دفتر خاطراتمو مرور میکردم که به شعر کوچه فریدون مشیری برخوردم.همیشه عاشق این شعر بودم.اگه شما هم دوست دارید بخونید برین تو ادامه مطلب
ادامه مطلب...
کاراموزی خیلی شیرین و جذابیه.استادمون پایست.مثل استاد ترم قبل نیس که ارزو اتاق عمل رفتن به دلمون گذاشت
خیلی از افراد مراجعه کننده بیمار بودن مربوط به این کاراموزی نبودن به عبارتی به ما ربطی نداشتن البته فعلا ولی استادمون میگفت ۲ترم دیگه باید برین درمانگاه زنان یاد بگیرید ولی الانم واستون توضیح میدم واسه بعدتون خوبهکلا استاد این ترممون به ماها حسابی میدون داد.ازمایشات و سونوگرافیم میگفت ما بنویسیم البته مهر خودشو میزدیم.میگفت کم کم باید این چیزارو یاد بگیرید شما هم
تا الان که خیلی خوش گذشته تو درمانگاه .
امیدوارم تا اخرش همینطوری باشه
با این که کلاسا طولانین ولی خسته کننده نیستن.مثلا کلاس فیزیوپاتولوژی قلب که گفته بودم با دکتر طباطبایی داریم
استادمون به شدت شوخ وخودمونیه.دیروز داشت در مورد امواج قلبی صحبت میکرد که تو فیزیولوژی خونده بودیم ولی ما یادمون رفته بود
فقط نگاش میکردیم.کلی حرص خورد.بعدشم میخواست نحوه گرفتن نوار قلبو توضیح بده گفت دستتونو بذارین فضای بین دنده ای چهارم هر کسی یه جا میذاشت.هم خندش گرفته بود هم حرصش دراومد اخه اینارو گفته بود ۲ترم پیش.
وقتی دید اوضاع اینطوریه خیلی سعی کرد نخنده ولی نشد .زد زیر خنده و گفت اگه یه چوب بود اینجا سیاه و کبودتون میکردم
نشانه شناسیمونم با همین استاده.گفته وقتی بردمتون بیمارستان از روشایی استفاده میکنم که چشم بسته تشخیص بدین
استاد فیزیوپات کلیه هم خیلیییی شوخه و به شدت زن ذلیل.کلا در برابر خانوما کوتاه میاد
کلاس روان پزشکی در مامایی هم فوق العادست.موضوع جلسه قبل نحوه برخورد مادر با همسر و بقیه بچه ها در دوران بارداری بود
کلا بحث شیرینی بود![]()
موضوع کلاس بارداریمونم انواع سقطه.اونم مبحث جالبیه
استاد دارومونم افتخار دادن تشریف فرما شدن
از فردا هم میرم درمانگاه پره ناتال
